روایتی از جمال‌الدین موسوی، رئیس دفتر اسبق بی‌بی‌سی در مزارشریف از خطرات کار در افغانستان

۱۳ جدی ۱۴۰۰

یک عکس/ یک روایت

این عکس توسط شاه مَرَی فیضی خبرنگار خبرگزاری فرانسه گرفته شده، در ماه آگوست سال ۲۰۰۳ از نیروهای آمریکایی در افغانستان. شاه مری نزدیک به چهار سال پیش همراه با هشت خبرنگار دیگر در انفجاری در کابل کشته شد. من بارها حین کار روزنامه نگاری با مرگ چشم در چشم شده ام، یکبار همان سالی که این عکس گرفته شد.

اگر حوصله داشتید بخوانید، قصه از این قرار است:

اوایل ماه آگوست سال ۲۰۰۳ (نیمه ماه اسد / مرداد ۱۳۸۲) خبر آمد که قرار است یک هزار نفر از نیروهای "عبدالرشید دوستم"، سلاح های خود را تحویل بدهند. آن زمان دوستم معاون وزیر دفاع بود و مثل حالا رهبر حزب جنبش ملی اسلامی افغانستان.

در همان سالها، آمریکا با همکاری ناتو در افغانستان یک پروژه بلندپروازانه به نام DDR را برای جمع آوری اسلحه شروع کرد. جمع آوری اسلحه از دست شبه نظامیان مسلح و مردمی که دست کم در بیست سال گذشته به این سلاح ها خو کرده بودند. دولت مرکزی (از بودجه حامیان خارجی خود)، در همان ابتدا به هر فردی که سلاح خود را تحویل می داد، چند صد دلار پرداخت می کرد و متعهد می شد که برای آنها اشتغال ایجاد کند.

آن زمان من رئیس دفتر بی بی سی در مزار شریف بودم. دفتر ما وظیفه تهیه خبر از تمام شمال افغانستان را به سه زبان فارسی، پشتو و ازبیکی بر عهده داشت. شنیدم که شخص عبدالرشید دوستم هم در این مراسم حاضر می شود. با طاهر قادری (که حالا سفیر افغانستان در پولند / لهستان است) و آن زمان با بخش مانیتورینگ BBC و خبرگزاری رویترز کار می کرد، به طرف شهر آقچه رفتیم، شهری در ولایت جوزجان که کمتر از یکصد کیلومتر با مزار شریف مرکز ولایت بلخ فاصله دارد.

به مرکز ولسوالی که رسیدیم یک طرف جمع بزرگی از مردم در فضایی سرباز اجتماع کرده بودند، از کودکان خردسال گرفته تا پیرمردها، البته به استثنای زنان. در طرف دیگر افرادی با دستارهای محلی که دستمالهای قرمز با گلهای درشت را به کمر بسته بودند، صف کشیده بودند. هر کدام از آنها یک قبضه سلاح در دست داشتند.

فرماندهان نظامی از وزارت دفاع و چند ژنرال آمریکایی آمدند تا مراسم را شروع کنند. با آمدن عبدالرشید دوستم مردم و نیروهای محلی شروع کردند به کف زدن. مارشال دوستم (آن زمان ژنرال دوستم) از خودرو پیاده شد و خوشحال و سرمت در میان مردم رفت. شماری از متنفذان آن منطقه به طرفش دویدند و با او دست دادند. چند نفر هم دستهایش را بوسیدند. بعد به طرف صف تفنگداران محلی رفت. عده ای از آنها هم دور دوستم حلقه زدند. آنها به ازبیکی می گفتند که در همه حال خود را تحت فرمان "جنرال صاحب دوستم" می دانند. دوستم با خنده ای سرشار از افتخار به آنها آفرین گفت.

یک مصاحبه کوتاه با دوستم داشتم. او گفت که می خواهد صداقت خود را در همکاری با دولت مرکزی ثابت کند. به همین دلیل نه تنها یک هزار نفر از افراد خود را خلع سلاح کرده، بلکه مقدار قابل توجهی از ادوات سنگین و مهمات را هم تحویل داده است. بعد از مصاحبه گفت که ژنرالهای آمریکایی و افغان میهمان خانه او در شبرغان هستند و از ما هم خواست که با آنها همراه شویم. من و طاهر هر دو عذر خواهی کردیم و گفتیم که باید زودتر گزارشهای آن روز را آماده کنیم.

مراسم که تمام شد، یک مرد قد بلند آمریکایی با کت و شلواری تمیز و روشن و کلاهی حصیری به طرف من و طاهر آمد. بدون اینکه نامش را بگوید به آرامی گفت: "ببیند سلاح های کهنه و زنگ زده را تحویل داده و برای هرکدام هم ۳۰۰ دالر می گیرد! آنجا را نگاه کنید! سلاح های سنگینی را که تحویل داده، هیچکدام کار نمی کند! او فکر می کند ما احمق هستیم!"

کمی آنسوتر کوهی از گلوله های هاوان (خمپاره) توجه من و طاهر را به خود جلب کرد. هر دو با تعجب به تپه ای بلند از مواد منفجره انباشته شده روی هم نگاه کردیم و بعد گفتیم که احتمالا انباشتن اینها روی هم خطری ندارد، چرا که همه این افراد سالها تجربه کار نظامی دارند. ضمنا صاحب منصبان ارتش و ژنرالهای آمریکایی از نزدیکی همین خرمن گلوله های هاوان گذشتند.

همان شبه نظامیان، مشغول جابجایی گلوله ها بودند تا آنها را در یک کانتینر برای انتقال آماده کنند.

موتر(خودرو) ما پشت یک دیوار کوتاه در ۲۰۰ متری محل برگزار مراسم پارک شده بود. به چند قدمی همان دیوار که رسیدیم، یک دفعه موج انفجاری مهیب من و طاهر را به همان دیوار کوبید. در نزدیکی دیوار یک گودال بود که هر دو خودمان را به همان گودال رساندیم و داخل آن پناه گرفتیم. برای لحظاتی هیچ صدایی را نمی شنیدم و مغزم کار نمی کرد. ستونی از دود به آسمان بلند شده بود و قطعاتی از آهن، خشت، کلوخ و بدن انسان به هر طرف پراکنده شده بود. چند لحظه بعد که کمی بهتر شدیم رفتیم به طرف محل حادثه. من و طاهر بقایای 25 جسد را شمردیم و به انتقال ۹ نفر زخمی کمک کردیم. بعدا شنیدیم که دست کم ۶۰ نفر کشته شده اند و به دلیل شدت انفجار از 35 نفر دیگر هیچ نشانی باقی نمانده بود.

هنگام انفجار، عبدالرشید دوستم در مسیر شبرغان بود و ژنرالهای ارتش و صاحب منصبان آمریکایی در مسیر کابل بودند. برنامه ضیافت در شبرغان لغو شده بود، حتی قبل از انفجار. آمریکایی ها به عبدالرشید دوستم اعتماد نداشتند و بهانه کرده بودند. اکثر ژنرالهای ارتش هم نمی خواستند چندان در کنار عبدالرشید دوستم دیده شوند و باعث سوء ظن زلمی خلیلزاد نماینده آمریکا در افغانستان شوند و یا از چشم حامد کرزی رئیس جمهور بیفتند! احتمالا مراسم به دلیل همین سوءظن ها بسیار سرسری، نمادین و با عجله برگزار شده بود! من و طاهر می توانستیم جزء افرادی باشیم که حتی در شمارش تلفات هم به حساب نیامدند!

برگرفته از صفحه جمال‌الدین موسوی در فیسبوک